تبليغاتX
بیت دری
مجموعه ابیات مرا هرکه بخواند ----- رنج ازدل خود برکندو غصه براند


قَالَ رَسُولَ الله: اِنَّ الحُسَينَ مِصباحُ الهُدَى وَ سَفينَةَ النَّجَاةپيامبر اکرم (ص) فرمود: بدرستيکه که حسين (عليه السلام) چراغ هدايت و کشتى نجات است
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:40  توسط ibrahimzada  | 

  عزیزان سال نو مبارک   عزیزان سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 12:9  توسط ibrahimzada  | 

  عزیزان سال نو مبارک

از عمر خبیث باستانی

یک سال گذشت، ناگهانی

                          کاکه تیغون

بر خویش نظر فگن نهانی

خواهی تو چو راز زندگانی

 

برجسته ز دست ما دمادم

صد تیر به خطا زبی کمانی

 

یک لحظه به خویش نامده کس

یک سال گذشت ز عمر فانی

                                نویسنده بیت دری

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 10:32  توسط ibrahimzada  | 

 

ندانستم که  شعرم میپسندی

وگرنه من برایت یک کتابی

ازاین اشعار کوتا می سرودم

نه امروزو نه فردا می سرودم

همه شعرم به یکجا می سرودم

نه اینجا  بلکه آنجا می سرودم

به پیش قد رعنا می سرودم

 فقط بایک تمنا میسرودم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 21:52  توسط ibrahimzada  | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 12:56  توسط ibrahimzada  | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 12:28  توسط ibrahimzada  | 

 پروین

                                 نیکی دل
ای دل، اول قدم نیکدلان              با بد و نیک جهان، ساختن است
صفت پیشروان ره عقل                آز را پشت سر انداختن است
ای که با چرخ همی بازی نرد         بردن اینجا، همه را باختن است
اهرمن را بهوس، دست مبوس       کاندر اندیشه‌ی تیغ آختن است
عجب از گمشدگان نیست، عجب   دیو را دیدن و نشناختن است
تو زبون تن خاکی و چو باد            توسن عمر تو، در تاختن است
دل ویرانه عمارت کردن                خوشتر از کاخ برافراختن است

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست



------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 9:44  توسط ibrahimzada  | 

عزیزان سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 0:17  توسط ibrahimzada  | 

اربعين بلوغ عاشورا

محمدرضا سنگرى

در غروب عطش آلود ، وقتى برق شقاوت خنجرى آبگون بر حنجره آخرين شهيد نشست. وقتى صداى شكستن استخوان در گوش سم‏ ها پيچيد و آنگاه كه خيمه‏ ها در رقص شعله‏ ها گم شدند ، جلادان همه چيز را تمام شده انگاشتند. هشتاد و چهار كودك و زن ، در ازدحام نيزه و شمشير ، از ساحل گودالى كه همه هستى ‏شان را در آغوش گرفته بود ، گذشتند. تازيانه در پى تازيانه ، تحقير و توهين و قاه ‏قاهى كه با آه آه كودكان گره مى‏خورد ، گستره ميدان شعله‏ ور را مى‏پوشاند.

دشمن به جشن و سرور ايستاده است و نوازندگان ، دست افشان و پايكوبان ، در كوچه‏ هاى آراسته ، به انتظار كاروانى هستند كه با هفتاد و دو داغ ، با هفتاد و دو پرچم ، با شكسته ‏ترين دل و تاول ‏زده ‏ترين پا ، به ضيافت تمسخر ، طعنه ، خاكستر و خنده آمده است.

زنان با تمامى زيور آلاتشان به تماشا آمده‏ اند. همه را انديشه اين است كه با فرو نشستن سرها بر نيزه ، همه سرها فرو شكسته است.

اما خروش رعد گونه زينب‏ عليها السلام ، آذرخش خشم سجاد عليه السلام و زمزمه حسين‏ عليه السلام بر نيزه ، همه چيز را شكست. شهر يكپارچه ضجه ، اشك و ناله شد و باران كلام زينب جان‏ها را شست و آفتاب را از پس غبارها و پرده‏ ها به ميهمانى چشمهاى بسته آورد.

چهل روز گذشت. حقيقت ، عريان‏تر و زلال‏تر از هميشه از افق خون سر برآورد. كربلا به بلوغ خويش رسيد و جوشش خون شهيد ، خاشاك ستم را به بازى گرفت. خونى كه آن روز در غريبانه‏ ترين غروب ، در گمنام‏ ترين زمين ، در عطشناك‏ترين لحظه بر خاك چكه كرد ، در آوندهاى زمين جارى شد و رگ‏هاى خاك را به جنبش ، جوشش و رويش خواند. چهل روز آسمان در سوگ قربانيان كربلا گريست و هستى ، داغدار مظلوميت‏ حسين‏ عليه السلام شد. چهل روز ، ضرورت هميشه بلوغ است و مرز رسيدن به تكامل است ، مگر ما سرما و گرما را به «چله‏» نمى‏شناسيم و مگر ميعادگاه موسى در خلوت طور ، با چهل روز به كمال نرسيد.

اينك ، چهل روز است كه هر سبزه مى‏رويد ، هر گل مى‏شكفد ، هر چشمه مى‏جوشد و حتى خورشيد در طلوع و غروب ، سوگوار مظلوم قربانگاه عشق است. چهل روز است كه انقلاب از زير خاكستر قلب‏ها شراره مى‏زند. آنان كه رنج پيمان‏ شكنى بر جانشان پنجه مى‏كشيد و همه آنان كه شاهد مظلوميت كاروان تازيانه ، اشك و اندوه بودند و همه آنان وقتى به كربلا رسيدند كه تنها غبار صحنه جنگ ، بوى خون تازه و دود خيمه‏ هاى نيم سوخته را ديدند ، اينك برآشفته ‏اند ، بر خويش شوريده ‏اند. شلاق اعتراض بر قلب خويش مى‏كوبند و اسب جهاد زين مى‏كنند. چهل روز است كه يزيد جز رسوايى نديده و جز پتك استخوان كوب ، فريادى نشنيده ، چهل روز است استبداد بر خود مى‏پيچد و حق در سيماى كودكانى داغدار و ديدگانى اشكبار و زنانى سوگوار رخ نموده است. اينك ، هنگامه بلوغ ايثار است. هنگامه برداشتن بذرى است كه در تفتيده‏ ترين روز در صحراى طف در خاك حاصلخيز قتلگاه افشانده شد.

اربعين است. كاروان به مقصد رسيده است. تير عشق كارگر افتاده و قلب سياهى چاك خورده است. آفتاب از پس ابر شايعه ، دروغ و فريب سر برآورده و پشت پلك‏ هاى بسته را مى‏كوبد و دروازه ديدگان را به گشودن مى‏خواند.

اربعين است. هنگامه كمال خون ، بارورى عشق و ايثار ، فصل درويدن ، چيدن و دوباره روييدن. هنگامه ميثاق است و دوباره پيمان بستن. و كدامين دست محبت‏ آميز است تا دستى را كه چهل روز از گودال ، به اميد فشردن دستى همراه ، برآمده ، بفشارد؟ كدامين سر سوداى همراهى اين سر بريده را دارد و كدامين همت ، ذوالجناح بى ‏سوار را زين خواهد كرد؟

اربعين است. عشق با تمام قامت‏ بر قله «گودال‏» ايستاده است! دو دستى كه در ساحل علقمه كاشته شد ، بلند و استوار چونان نخل‏هاى بارور ، سر برآورده و حنجره ‏اى كوچك كه به وسعت تمامى مظلوميت فرياد مى‏كشيد ، آسمان در آسمان به جست‏وجوى هم صدا و هم نوا سير مى‏كند. راستى ،كدامين ياورى به هم نوايى‏ و همراهى برمى‏خيزد؟

مگر هر روز عاشورا و هر خاكى ، كربلا نيست؟ بياييد همواره همراه كربلاييان گام برداريم تا حسينى بمانيم.

منبع: مجله ديدار آشنا، شماره 23

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 11:55  توسط ibrahimzada  | 

دوستان عزیز سلام !

چیستانی را که خدمت شما عزیزان مینوسم از مرحوم پدرم شنیده بودم

یعنی چندین سال کهنه است کسانی که جوابش رامیدانند لطفن در پیام گذار بنویسند

یک گیاهیست بر لب جوی که آنراخر خورد

گر بدست شاه افتد ملک هفت کشور خورد

رفتنش راه سیاه و خوردنش خون سیاه

گر ز راه رفتن بماند بر سرش خنجر خورد

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 11:23  توسط ibrahimzada  |